نوروز در شعر شاعران
مسعود سعد سلمان
|
ملک نو و شاه نو، نوروز و بهار نو |
|
هر ساعتی از دولت پیدا شده کار نو |
|
آسوده جهانداری در سایه عیش خوش |
|
پوشیده شهنشاهی از ملک و شعار نو |
|
ای بر تو ثنا کرده تاج زر و تخت زر |
|
پیدا شده در گیتی کار نو و بار نو |
|
لشکر همه او نعمت چشم پر و دست پر |
|
ز اقبال تو از دولت با دستگزار نو |
|
تا بخت تو شاهی را پیدا شده نو عهدی |
|
با جاه تو دولت را افتاده قرار نو |
|
در باغ شرف رسته از ملک تو شاخ نو |
|
چیده کف اقبالت از نصرت بار نو |
|
رسم است به بار شه خاصه به چنین ملکی |
|
از سعد فلک راهست پیوسته نثار نو |
|
از دولت یار نو آمد به سرای نو |
|
بستان قدح باده بر شادی یار نو |
|
ای شاه جهان آمد با تهنیت ملکت |
|
فرخنده بهار نو با نقش و نگار نو |
|
از ملک و بهار نو گیتی همه خرم شد |
|
خرم زی و رامش کن بر ملک و بهار نو |
امیر خسرو دهلوی
|
چو بستان تازه گشت از باد نوروز |
|
جهان بستد بهار عالم افروز... |
|
زآسیب صبا در جلوه شد باغ |
|
به غارت داد بلبل خانه زاغ |
|
هوا کرد از گل آشوب خزان دور |
|
به مشک تر به دل شد گرد کافور |
|
عروس غنچه را نو شد عماری |
|
کمر بر بست گل در پرده داری |
|
بنفشه سر برآورد از لب جوی |
|
زمین گشت از ریاحین عنبرین بوی |
|
نسیم صبح گاه از مشک بویی |
|
هزاران نافه در بر داشت گویی |
|
حریر گل ورق در خون سرشته |
|
برات عیش بر ساقی نوشته |
|
فلک بر عزم صحرا با رگی جست |
|
به پشت باد سرو نازنین رست |
|
نخست از گشت کرد آهنگ نخجیر |
|
فرو آورد هر مرغی به یک تیر |
|
به گلزار آمد از نخجیرگه شاد |
|
بساط افکند زیر سرو شمشاد |
|
... که نوروز آمد و گلزار بشکفت |
|
صبا با گل پیام عاشقان گفت... |
سعدی
|
صبحم از مشرق بر آمد باد نوروز از یمین |
|
عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین |
|
با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد |
|
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین |
|
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار |
|
همچو طفلان دامنش پر ارغوان و یاسمین |
|
آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ |
|
میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین |
|
باد گل ها را پریشان می کند هر صبحدم |
|
زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین |
|
نو بهار از غنچه بیرون شد به یک نو پیرهن |
|
بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین |
|
این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن |
|
یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین... |
همچنین
|
علم دولت نوروز به صحرا برخاست |
|
زحمت لشکر سرما ز سرِ ما برخاست |
|
برعروسان چمن بست صبا هر گهری |
|
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست |
|
تا رباید کله قاقم برف از سرکوه |
|
یزکتابش خورشید به یغما برخاست |
|
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند |
|
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست |
|
این چه بوئیست که از ساحت خلخبدمید؟ |
|
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟ |
|
چه هوایی است که خلدش به تحسر بنشست |
|
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست |
|
... هر دلی را هوس روی گلی در سر شد |
|
که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست |
خواجوی کرمانی
|
خیمه نوروز بر صحرا زدند |
|
چار طاق لعل بر خضرا زدند |
|
لاله را بنگر که گویی عرشیان |
|
کرسی از یاقوت بر مینا زدند |
|
کارداران بهار از زرد گل |
|
آل زر بر رقعه خارا زدند |
|
از حرم طارم نشینان چمن |
|
خرگه گلریز بر صحرا زدند |
|
گوشه های باغ از آب چشم ابر |
|
خنده ها بر چشمهای ما زدند |
|
مطربان با مرغ همدستان شدند |
|
عندلیبان پرده عنقا زدند |
|
در هوای مجلس جمشید عهد |
|
غلغل اندر طارم اعلی زدند |
|
باد نوروزش همایون کاین ندا |
|
قدسیان بر عالم بالا زدند |
|
طوطیان با طبع خواجو گاه نطق |
|
طعنه ها بر بلبل گویا زدند |
فرخی سیستانی
|
عشق نو و یاد نو و نوروز و سرسال |
|
فرخنده کناد ایزد بر میر من این حال |
|
روزی است که در سال نیابند چنین روز |
|
سالی است که در عمر نیابند چنین حال |
|
در روی من امروز بخندد لب امید |
|
بر چهر من امروز بخندد دل اقبال |
|
در زاویه امروز بخندد لب زاهد |
|
در صومعه امروز بجنبد لب ابدال |
|
از لاله همی لعل کند کبک دری پر |
|
وز سبزه همی سبز کند زاغ سیه بال |
|
از ناله قمری نتوان داشت سحر گوش |
|
وزغلغل بلبل نتوان داشت بشب هال |
|
از تازه گل لاله که در باغ بخندد |
|
در باغ نکوتر نگری چشم شود آل |
مولوی
|
مستی و عاشقی وجوانی و یار ما |
|
نوروز و نوبهار و حمل می زند صلا |
|
هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار |
|
می روید از زمین و ز کهسار کیمیا |
|
پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت |
|
دزدیده می نماید اگر محرمی لقا |
|
اشکوفه می خورد زمی روح طاس طاس |
|
بنگر سوی او که صلا می زند ترا |
|
کی خوردنش ندیدی اشکوفه اش ببین |
|
شاد باش ای شکوفه و ای باده مرحبا |
|
سوسن به غنچه گوید: برجه چه خفته ای |
|
شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها |
|
ریحان و لاله ها بگرفته پیاله ها |
|
از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا... |
|
سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت |
|
هرگز مباد سایه یزدان ز ما جدا ... |
ملک الشعرای بهار
|
دوست می دارم من این نوروز فرخ فال را |
|
تا کنم نو برجبین خوب رویان سال را |
|
خواهی ار با فال میمون بگذرد روز تو خوش |
|
برگشا هر صبحدم از دفتر گل فال را |
|
عاشقا ز آه سحر غافل مشو کاین ابر فیض |
|
آبیاری می نماید گلشن آمال را |
|
خواهی ار با کس درآمیزی به رنگ او در آی |
|
بین چه سان همرنگ گل پروانه دارد بال را |
|
عاشق از خوبان وفا و مهر خواهد، ور نه هست |
|
آب و رنگ حسن صوری، پرده تمثال را |
|
آن سر زلف سیه چیدی و از دامان خویش |
|
دست کوته ساختی مشتی پریشان حال را |
|
دولتی کافغان کنند از جور او خرد و بزرگ |
|
بر خلایق چون دهد اعلان استقلال را؟! |
حافظ